گاه می رویم تا برسیم،
کجایش را نمی دانیم،
فقط می رویم تا برسیم
بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست،
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست، باید دید.
شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند،
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده،
گاه رسیده ای و نمی دانی،
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای،
مهم رسیدن نیست،
مهم آغاز است
گمان می کنم هر آدمی
باید پشت پنجره ی اتاقش
یک گلدان گل شمعدانی
داشته باشد،
که هر بار گلهایش خشک می شود و دوباره گل می دهد،
یادش بیفتد که روزهای درد هم
به پایان می رسند
باید یک شعر داشته باشد
که تمام روزها به آواز بخواندش
یک شعر شیرین
برای روزهای کلافگی اش
باید شب ها از روی تختش
بتواند ماه را ببیند
بتواند ستاره ها را بشمارد،
تا وقتی سپیده دمید
نگاهش با نگاه خورشید گره بخورد
پلک هایش را باز کند
و یادش بیاید چراغ جهان
بخاطر او روشن شده است!
بوم زندگیتان رنگین و طرح زمینه اش مهربانی
راه کج بود نشد تا به ديارم برسم
فال من خوب نيامد که به يارم برسم
بي قراري رسيدن رمق از پایم برد
نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم
شهرياري پر از اندوه ثریا هستم
شايد آخر سر پيري به نگارم برسم
استخوان سوز سياهي زمستان شده ام
بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم
عشق هرروز دلم را به کناري مي برد
عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم
مرگ دل بستگي آخر دنياي من است
مي روم شايد روزي به مزارم برسم
#شهریار
عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات
عشق چون در سینه ات مأوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند
می شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
عشق رامِ مردم اوباش نيست
دام حق ،صياد هر قلاش نيست
در خور مردان بود اين خوان غيب
نيست هر دل، لايق احسان غيب
عشق كِي همگام باشد با هوس
پخته كِي با خام گردد همنفس
عشق را با كفر و با ايمان چه كار
عشق را با دوزخ و رضوان چه كار
عشق سازد پاكبازان را شكار
كِي به دام آرد پليد و نابكار
زنده دل ها مي شوند از عشق، مست
مرده دل كي عشق را آرد به دست
عشق را با نيستي سودا بود
تا تو هستي، عشق كي پيدا بود
#مولانا
"ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﻌﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻬﻮﺕ،
ﺑﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺷﻬﻮﺕ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺷﻌﻮﺭ،
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺭﺍ..ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ.ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ،ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﻮﺗﺶ ﺑﺮ ﺷﻌﻮﺭﺵ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﭘﺴﺖ ﺗﺮ..."ufeff
گوته نويسنده و نقاش بزرگ آلماني'
در کشور دانمارک با قطار سفر ميکردم..
بچه اي بسيار شلوغ ميکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد براي او شکلات خواهم خريد..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسيد و من هم خيلي عادي از قطار پياده شده و راهم را کشيدم و رفتم...
ناگهان پليس مرا خواند و اعلام نمود شکايتي از شما شده مبني بر اينکه به اين بچه دروغ گفته اي....
به او گفته اي شکلات ميخرم ولي نخريدي!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم ديگر بودند مثل دزد و قاچاقچي!
آنها با نظر عجيبي به من مينگريستند که تو دروغ گفته اي آن هم به يک بچه!
به هر حال جريمه شده و شکلات را خريدم و عبارتي بر روي گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برايم بسيار گران تمام شد!
آنها گداي يک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزي بچه شان بودند و اينکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفي به او زدند او باور نکند!
گوته
